بهار...

روزی از روزهای بابلسر
روزی از روزهای پاییزی
یک کلاغ سیاه سر درگم
از کلاغان دزد جالیزی...

 

بهار می آد! عجب خبر داغ و منحصر بفردی! 

تصمیم گرفته بودم دیگه ننویسم اما وقتی منتظر خوانده شدن نام سپریشن بودیم  وقتی استرس کشیدیم وقتی سرمان را به چیزهای دیگر گرم کردیم که زودتر بگذرد وقتی با خوانده شدن نام فیلم اصـغر فـرهادی  اشک در چشمانمان حلقه زد  وقتی داد زدیم حنجره پاره کردیم خوشحال شدیم به خودمان بالیدیم یادمان رفت کجا بودیم و هستیم وقتی بعدش فکر کردم هنر راهش را پیدا می کند میشکافد و به پیش میرود. به این نتیجه رسیدم فارغ از همه جریانات بایست نوشت. یادم آمد وقتی مهدی سالها پیش رفت که دیگر ننویسد چی گفتم بهش یادم آمد وقتی با یاغی پشت سلف دانشگاه بابلسر سیگار گیراندیم و از ننوشتن حرف زدیم چی گفت بهم...
به هر حال میخواهم بنویسم ... بنویسم..

برای تماشای لحظه تاریخی درخشیدن نام فرهنگ ایران زمین به لینک زیر بروید:

لحظه ای تاریخی در اسکار

 

 

 

 

/ 0 نظر / 22 بازدید